زنی سالها در انتظار مردی بر ساحل نشسته بود..
ردپای عشق او در تمام ساحل جاری بود..مرد که آمد بغض زن شکست
زن آه نگفت به جز آه هنگامی که دیده اش نقش بر آب شد..
با آهی سرد اشکها ی خود را پاک کرد وگفت:با یک سلام اتش بر جانم
زدی و
گفتن نوای خداحافظ شمعی را که افروخته بودی برای همیشه
خاموش ساختی...
مرد خندید..
زن گفت:در این سالها انچه را که کشیدم همه از طالعم
میدانند ولی این تنهایی و تیره بختی را از بی وفایی های تو میدانم..
مرد خندید...
زن گفت:کاش.. عشقبازی را از بلبل می اموختی ولی افسوس
که در مکتب جغدان فرا گرفتی..
مرد خندید..
زن گفت:تنها گواه من در دوریت که چه بر من گذشت دل دردمند ودیده
ی خون آلودم است..
ناگاه مرد فریادی کشیدو ساحل خاموش را به لرزه دراورد..
غرور زن را شکست ورفت..آسمان هم دلش شکست ورگبار قطره
هایش
را بر سرو صورت مرد شلاق زد.. ناگاه...
حلقه ی مرد در دست زن شکست وانگشتش را در خون مدفون
ساخت...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:43 توسط یلدا |
| ||||||