دروغ
دروغ می گفت ...دیگری را دوست میداشت.. بارها گفتم :دوستم داری؟گفت:اری... تادیری خاموش بودم..ولی آخر از پای شکیب افتادم...وگفتم:راست بگو تو را خواهم بخشید... واز گنهت خواهم گذشت..هر چند سنگین باشد.. عاقبت با آرزوی فراوان پیشم آمد وگفت: مرا ببخش...دیگری را دوست دارم.. گفتم:حال که سالها تو به من دروغ گفتی این بار هم من به تو دروغ گفتم... تورا نخواهم بخشید...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:21 توسط یلدا |
| ||||||