..غرور من.. وا رفتم...و خيره در چشمان بي فروغت گفتم: مي دانم كه دروغ مي گويي... مي دانم كه هنوز دوستم داري.. سكوت نمي كني و با لبخندي به لب مي گويي: تسليم شو..اين تقدير توست..ديگر در قلبم جايي نداري.. شراب وجودت را به ديگري بسپار.. بدن خيست را براي ديگري به نمايش بگذار.. آه.. نترس زيبايي هاي وجودت دل آدميان را مي لرزان.. مرا هم بازي دادي ..ندانستي؟؟... همه ي وجودم را لبريز از عشق شيرينت كردي.. و با غرور و سرديت شور و حرارتش را خاموش كردي... يك مشت كاغذ مچاله وسوخته بر زمين افتادو...تو رفتي.. ومن ...آيا بي عشق تو زنده خواهم ماند؟... رستمی 
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:43 توسط یلدا |
| ||||||