می میرم؟......
تلنگری بر شیشه ی قلبم زدی و محزون پرسیدی : جایی برای من هست؟ بی صدا خندیدم وگفتم : دیر آمدی آن که دیشب در شیشه ای قلبم را قفل کرد کلیدش را دور انداخت... قطره های خون از چشمهایت فرو ریخت و بی رحمانه مشتهایت را. . . بر شیشه ی قلبم کوبیدی تا آن را بشکنی آه . . . افسوس . . . . . که. . . صدای فریادم را نشنیدی هنگامی که گفتم : 
....آن که دیشب مهمان قلبم بود مرگ بود....
.....................
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:19 توسط یلدا |
| ||||||