....افسوس... شبحی از جنس اشک در کوچه های تاریک می دوید سکوت و غم جای پاهایش را می بوسید و من بي صبرانه به دنبال نفس هايش مي دويدم ...افسوس.... كه ماه زودتر از من به او رسيدو او را به آسمان برد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:52 توسط یلدا |
من گفتم :تو از عشق چه مي داني؟ تو گفتي:اشك...بوسه...انتظار... من گفتم:نه...تو عاقل تر از آن هستي كه به پاي من ديوانه بسوزي آرام وبي صدا گفتي:براي تو نه ..براي ديگري مي سوزم... اما من با بغض...از ته دل...با فرياد گفتم.. . عشق...مرگ من براي توست...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:12 توسط یلدا |
امشب می خواهم بگویم .. ...دوستت دارم.... آهسته صدایت می کنم...نمی شنوی.... فریاد میکشم...بی صدا لبخند میزنی می گریم...تنهایم می گذاری... در انتها آرام می گیرم ومی گویم .. ...خداحافظ...
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:37 توسط یلدا |
| ||||||